سحر - از : شقایق بهرامی
آمده بودی مرهم باشی
برای زخم های پنجره
درد شدی اما
و سنگ وار
زخمی بر زخم هایش افزودی
پنجره
خسته از انبوه زخم ها
درهم شکست
و دل اش برای همیشه
فرو ریخت
دستی
سنگی دیگر می اندازد
اما پنجره دل ندارد
که زخمی جدید بردارد
* * * * * * * * *
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را
در خیال پیاله می دیدیم.
دستهامان خالی ..
دلهامان پر ..
گفتگوهامان مثل یعنی ما .
کاش می دانستیم هیچ پروانه ای
پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد.
حال مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم.
از خانه که می آیی ؛
یک دستمال سفید ،
پاکتی سیگار ،
گزین شعر فروغ
و تحملی طولنی بیاور ....
احتمال گریستن ما بسیار است !
سید علی صالحی-
*************************
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی …
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم …
- ناظم حکمت
فرزام -سعدی
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش
جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
پردیس-لیلی گله داران
آبی نفتی
ناقوس تند می زند
در کلیسا
حتمن مردی دست زنی را گرفته است
من
با همین بطری شین شیرین شیراز از شیب تند امشب سرد روم می روم به
سقف چکه
چراغ ها خاموش
شوفاژ سرد
و صاحبخانه اصرار که بیا معامله ی پا یا پا ی
و عشاق وطنی ام در پادشاهی هفتم اند
می چکد
این سومین کاسه ای است که پر می شود زیر سقف و چشم من
مانده به دری که کلید در قفل اش شکسته از دیروز
همه چیز به هم و به چراغ ها اتصالی دارد
و بازمانده ی لنگ جنگ جهانی دوم
هر بار از پله ها می گذرد
برای خارجی هایی که جایش را تنگ کرده اند خط و نشان می کشد
دوستم دارند
دست هایی که هیچوقت آنقدر گرم نبودند تا از زمستان
بگذریم
دارم پیر می شوم
پی یرو
جووانی
لوقا
اس ام اس ها
ام اس ام را درمان نمی کند
کاسه ها را خالی نمی کند
ناقوسی که تند بزند
برای من چراغ نمی شود که
بگذرم
با همین بطری شیر از
راز معشوق چشم نفتی ام و پاترول سیاه و همراه اش که در دسترس من نبود که
دو دو دوستت دارم
دیگر برای من آب نمی شود
نان نمی شود
در رم شهر بی دفاع من ام
چشم های بی آب رومی ها رویم و در مردمک های ارینتالم چاه می زنند
با پترل سیاه مردم ارینتالت چکار کنم
کبریتی بکشم به چشم هایت و خلاص
یا بنشینم و چند بار بزنم
ضربه های ناقوسی دور دورِ رودِ رو به روم
ترانه ای که فراموش باید
همیشه به یاد خواهد آورد
شیراز زیر شیروانی و
آتش کوچکی که یه کم گرم یه کم نور
و دودی که دور
خفه
کاری بکن
چشم هایت نفتی تر شده اند
تصویر محدب من پیش از غرق شدن دارد خفه می شود در نفت
کاری بکن
آب چشم هایت را عوض
و گرنه رودی که از زیر پل می گذرد عمیق شده برای تصویر مقعرم
مانده فقط
باران ها و شراب های شیراز
برای من و چشم های تو
که یکی مست بماند و من ببارم کنار مجسمه های روی پل و کاسه های پر
نجاتم بده از نیم کاسه ها و رخ های کلاسیک
خاموشش می کنم و می شکنم و دیگر هیچوقت عهدی
دو ساعت و نیم عقب ام از تو و جلو تری انگار
که می بینم کنار سه رخ سرخ زنی که تو را واقعن بیشتر می خواست ؟
من اما کووووو تا نیمه شب
هنوز رومی ها با کانال های برلوسکنی و شیراز سرگرم اند
زود بخواب آبی امشب کنار سه رخی که سرخ شده از
و لرز من آویخته به یه کم گرم یه کم نور
دارم خفه می شوم
با همان لب های مبهم مست شیرازی ات
که همیشه در دسترس ام ، نه ؟!
که سر قولم می مانم !
که دیگر لب به دود
که دیگر لب رود
که دیگر لب دیگر
هه !
گربهه ماتحتش تو چکمه گیر کرده و بی خودی به هوا پنجول می کشه
و این می شود که مرا و اجازه ی اقامت مرا معوق می کنند
صاحبخانه و یاروی لنگ و مست و
یوروی پست و
برق و گاز و آب و نفت و
چشم های آبی نفتی ات
برای من نفت نمی شود
که از شیب سرد هر شب
بی چراغ نگذرم
امیرحسین-حسین پناهی
،هیچ وقت
.هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
.ناپدید ماند
.هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
.ناپدید ماند
امیرحسین-قیصر امین پور
،قطار می رود
،تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
.تکیه داده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
.تکیه داده ام
سمیرا م - فریدون مشیری
در سرنوشت يک ملت، و در تاريخ هنر، گاه اثري چنان روح زمانه را تصوير ميکند، و چنان حس و جان مردمان را بيان ميکند که بهعنوان جزئي پايدار از فرهنگ و تاريخ يک ملت، همواره برجا ميماند. ترانۀ «مرا ببوس» چنين بود. دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه و شکست و مرگ خود را با ترانۀ «مرا ببوس»، و با صداي حسن گلنراقي گريستند. ادامه
بوسه و آتش
در همه عالم كسي به ياد ندارد
نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ي عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند
***
صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد
بانگ: هزارآفرين! زهرجا بر شد
شور و سروري به جان مردم بخشيد
***
نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قله كهسار
بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار
***
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!
هركس به هركس رسيد نام تو پرسيد
هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!
***
ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست
كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست
***
روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار
ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم
زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"
***
"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد
بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قله ها برسانيد
آرمین (ترانه ها از جیمز هتفیلد و لارس اولریش-متالیکا)
۱
و جاده عروس من می شود
هر آن چه جز غرور را کناری نهاده ام
رازم را با او فاش می گویم
و خرسندم نگاه می دارد
هر آن چه نیازمندش باشم به من می بخشد
و با غبار در گلویم فریفته اش هستم
تنها دانایی را حفظ خواهم کرد
و تو برده این بازی باقی خواهی ماند
اما من عمرم را هر کجا بخواهم سپری می کنم
آزاد برای بیان اندیشه ام در هر کجا
برای بازتعریف همه چیز
هر کجا پرسه زنم
خانه ام زمینی است که سرم را بر آن می نهم
و زمین تخت پادشاهی من می شود
به ناشناخته ها خو می گیرم
زیر ستاره های سرگردان بالیده ام
متکی به خود، اما نه بی کس
با اراده ای به صلابت پاکی
هر چه کم تر داشته باشم، بیش تر به دست خواهم آورد
و بیرون از این مسیر شکست خورده، حکمرانی می کنم
پرسه زن، سرگردان
کولی، آواره
هر چه می خواهی صدایم کن
بر سنگ گور تراشیده شده ام هم
پیکرم بیارامد
همچنان پرسه خواهم زد
۲
و برایت تمام زندگیم را صبر می کنم
بر غبار می رانم
بر جذر و مد
برایت درون را می کاوم و بیرون را
تا آن چه برای من باقی گذاشتی باز پس گیرم
می دانی همیشه می سوزم
تا همان باشم که به امید یافتن می جوید
پس تمام عمرم را صبر می کنم
من آن گناهکار از هم گسیخته ام
هر چه بیش تر می گردم، نیازمند ترم
هر چه بیش تر پاکی می جویم، رگ هایم تهی تر می شوند
مرا بر می انگیزی تا تمام ساعت ها را در هم شکنم
می خواهم این گونه پشت فرمان زندگی بمیرم
زمان هیچ گاه بر میل من نراند
پس هم چنان همه عمرم را برای تو صبر می کنم
من آن گناهکار از هم گسیخته ام
مرا بشنو
اگر اندیشه ام را با هراس بستم
در آن رخنه کن و بگشایش
مرا ببین
اگه چهره ام خالص شد
آگاه باش
نگاهم دار
و آن دم که فروریختن آغاز کردم
مرا به خود بازآفرین
نجاتم بخش
و هنگامی که مرا بی روح یافتی
آن چه را که این گناهکار از هم گسیخته دارد، به یادش آر
********************************************************
**************************
هانی
**************************
هانی
بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
همچو شه نادان و غافل بد وزیر
پنجه میزد با قدیم ناگزیر
با چنان قادر خدایی کز عدم
صد چو عالم هست گرداند بدم
صد چو عالم در نظر پیدا کند
چونک چشمت را به خود بینا کند
گر جهان پیشت بزرگ و بیبنیست
پیش قدرت ذرهای میدان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست
هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بیحدست
نقش و صورت پیش آن معنی سدست
صد هزاران نیزهٔ فرعون را
در شکست از موسی با یک عصا
صد هزاران طب جالینوس بود
پیش عیسی و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امییاش عار بود
با چنین غالب خداوندی کسی
چون نمیرد گر نباشد او خسی
بس دل چون کوه را انگیخت او
مرغ زیرک با دو پا آویخت او
فهم و خاطر تیز کردن نیست راه
جز شکسته مینگیرد فضل شاه
ای بسا گنج آگنان کنجکاو
کان خیالاندیش را شد ریش گاو
گاو که بود تا تو ریش او شوی
خاک چه بود تا حشیش او شوی
چون زنی از کار بد شد روی زرد
مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
عورتی را زهره کردن مسخ بود
خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود
روح میبردت سوی چرخ برین
سوی آب و گل شدی در اسفلین
خویشتن را مسخ کردی زین سفول
زان وجودی که بد آن رشک عقول
پس ببین کین مسخ کردن چون بود
پیش آن مسخ این به غایت دون بود
اسپ همت سوی اختر تاختی
آدم مسجود را نشناختی
آخر آدمزادهای ای ناخلف
چند پنداری تو پستی را شرف
چند گویی من بگیرم عالمی
این جهان را پر کنم از خود همی
گر جهان پر برف گردد سربسر
تاب خور بگدازدش با یک نظر
وزر او و صد وزیر و صدهزار
نیست گرداند خدا از یک شرار
عین آن تخییل را حکمت کند
عین آن زهراب را شربت کند
آن گمانانگیز را سازد یقین
مهرها رویاند از اسباب کین
پرورد در آتش ابراهیم را
ایمنی روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم
سلام دوستانم - این ضرب المثل اومدم ابروشو درست کنم زدم چشمشو کور کردم برای من اتفاق افتاد! اومدم این شعرای چپ چین رو راست چین کنم، این شعر سعدی بولد و قرمز شد! هر کاری هم کردم درست نشد! تو وورد هم بردم افاقه نکرد... خلاصه من همه تلاشمو کردم... شرمنده :-/
پاسخ دادنحذف