۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

November 15



آرمین

(شعرها از کیوان مهرگان، از مجموعه دهانم بوی مریم می دهد)

۱
من و شب
جاده را پشت سر گذاشتیم
در انتهای راه
شب
خورشید را به آغوش کشید
من
جای خالی تو را

۲
کدام ابر
از سر تو گذشته
که من مست بارانم

۳
از چشمان تو باز نمی گردم
دیدن ندارد
مردی که در نگاه زنی گم شد

۴
باغ به درخت
درخت به شاخه
شاخه به شکوفه
همین راه را بگیر
خدا وقتی تو را می آفرید
به من فکر می کرد

۵
تو نیستی
باران نمی بارد
برگ ها میلی به ریختن ندارند
من به شوق تو دیوانه نمی شوم
با چه زبانی بگویم
از وقتی رفته ای
آبادی دیگر آباد نیست

۶
دستت را می بوسم
یک درخت
پایت را می بوسم
دو درخت
وقتی مرا می بوسی
جنگل می شوم

۷
وقتی راه می روی
همه جا باران می بارد
بانو
همین جا بایست
می خواهم قبل از این که نصیب دریا بشوی
خیس شوم

۸
آغوش من
مقصد تمام آوارگان جهان است و
تو
تنها آواره آغوش من





۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

November 1

سحر


اگر دری میان ما بود
می کوفتم
درهم می کوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا می رفتم پایین می آمدم
فرو می ریختم
اگر کوه بود دریا بود
پا می گذاشتم
بر نقشه ی جهان و
نقشه ای دیگر می کشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی شود کرد

* * * * *
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا

شهاب مقربین
* * * * *
رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه
یه وقتایی تموم دین و دنیا
برای آدمای بی نشونه
همون بی ادعاهایی که گاهی
نمی دونی چقدر عاشق تر از مان
همونایی که حتی از خدا هم
به این آسونیا چیزی نمیخوان
اگه عشقی نبود فقط رفاقت
می تونست عشقو تو دنیا بیاره
نمیشه دل به عشق اون کسی داد
که میتونه رفیقو جا بذاره
رفاقت مثله خاک سرزمینه
واسه قربونی عشق تِو و من
میشه دریا شدن مشکل نباشه
به شرط ساده ی از خود گذشتن

*  * * *

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد !
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم، سجده کرد !
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

افشین یداللهی

* * * * * * *



آرمین

(از خودم)

خاطرت هست؟
برف آرزو کردی و
آسمان از دل من بارید
تو به آهنگ آسمان رقصیدی و
ارمغان ابرها
زیر پایت به آواز در آمد
و من
محو موسیقی اعجازت
بر تو
شکوفه های نارنج رویاندم
ما غرق شگفتی بودیم
تو از بهار دست هایم
من از تو
بلور برف تابستانه
زاده خاک
...
آبان من
زمستان دوباره نزدیک است
و مردی
آزرده از هیاهوی روزگارش
خسته از خوابگردی های مردم
در نقاشی های بی رنگ شان
هوای جنگل های کاج چشم هایت را دارد


۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

۱۸ اکتبر

آرمین

شعرها از محمدرضا عبدالملکیان

۱
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم
گریه نمی کند
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
«شب
سکوت
کویر»
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
صدایش را می گویم
«ای چراغ هر بهانه»
گنجشک ها را می گویم
حالا که رفته ای
می گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه ای خشکیده است
نه گلی
نه گلبرگی
می گویند در میان همه دفترهایت
کودکی است که با پروانه ها
به سراغ ماه می رود
حالا که رفته ای
سرت را بر شانه ام بگذار
چشمانت را ببند
اگر در کناره کارون
شاعری را دیدی
که در جست و جوی هفده سالگیش بود
بیدارم کن

۲
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم
که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا آن گونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آن گونه عاشقم که نیستان را یک جا هوای زمزمه دارم
آن گونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شظ غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا!




فرزام 
سعدی:
چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
تو از نبات گرو برده‌ای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همی‌جویند
تو سنگ دل به لطافت دلی نمی‌جویی
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کرده‌ای که نیکویی
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک می‌گویی
گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره می‌پویی
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
همین که پای نهادی بر آستانه عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار به ینبویی




















فاضل نظری: 

بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نیست / فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم / ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست
فریاد میزنند ببینید و بشنوید / کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو / بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم / غم پروریم حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست  / پی میبریم ؟ حوصله شرح قصه نیست

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

4 اکتبر


آرمین

دو ترانه از گروه اسکورپیونز -ترجمه آزاد


۱
موسکوا را ادامه می دهم
به سوی پارک گورکی
و به باد تغییر گوش می سپارم
شبی تابستانی
سربازها از کنارم می گذرند
و به باد تغییر گوش می سپارم

دنیا به آغوشم می آید
هرگز می پنداشتی
که بتوانیم این چنین
به نزدیکی دو برادر باشیم
آینده در هوا موج می زند
همه جا احساسش می کنم
که با باد تغییر به هر سو می وزد

مرا به اعجاز لحظه ها ببر
در شبی از افتخار
که کودکان فردا
در سایه باد تغییر
رویا می بینند

به پایین خیابان قدم می زنم
خاطره هایی دور
برای همیشه در گذشته 
به خاک سپرده شده اند

مرا به آن لحظه از اعجاز بر
در شبی از افتخار
که کودکان فردا
رویاهای شان را
با من و تو
قسمت می کنند

باد تغییر
رودررو به چهره زمان می وزد
مانند توفانی که
ناقوس آزادی را
برای آرامش ذهن می نوازد
بگذار تا گیتارهای مان همنوا شوند



۲
خردمند گفت تنها در این راه قدم زن
به سوی گشایش نور
باد چهره ات را خواهد نواخت
چنان که سال ها بر تو می گذرند

این نوا را از ژرفای وجودت بشنو
قلبت تو را فرا می خواند
چشم هایت را ببند تا
گذر خروج از تاریکی را بیابی

مرد خرد گفت جایت را بازیاب
در چشم توفان
بر گل های سرخ کنار راه چشم دوز
اما از خارها به دور باش

خردمند گفت دستت را بلند کن
و به آن کلام سحر آمیز دست یاب
دروازه سرزمین موعود را می یابی
با ایمان به خود

من اینجایم
فرشته ای برایم خواهی فرستاد؟
اینجا ایستاده ام
در سرزمین ستاره صبح





سحر
یک مایه در دو مقام، مدایح بی صله

دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگ ی دل،
همچون مهتاب زده یی از قبیله ی آرش بر چَکا د صخره یی
ز ه جان کشیده تا بُ ن گوش
به رها کرد ن فریا د آخرین .


 کاش دلتنگی نیز نا م کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی : نا م کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی،
همچون مرگ
که نا م کوچ ک زندگی ست
و بر سکّوب وداعش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتَش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآید :
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتید ن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جُنبه یی بَدَل می شود : به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته یی شنیده پنداشته


 سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
چرا فریاد؟  که  با چه مایه از نیاز؟
 یا  و کسی دریابد یا نه
مفهومی بود این یا مصداقی؟
 که
صوت واژه یی بود این در آستانه ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرما ن رحی ل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟ » و چه بر جای می مانَد آنگاه
که پیکا ن فریاد
از چلهّ
رها شود؟  :
 نیازی ارضا شده؟
پرتابه یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو با من : که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟

شاملو

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

September 20




آرمین

از حسین منزوی

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما
کوریم و نمی بینیم، ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم







۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

September 6

سحر

      باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…


جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

        * * *
بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

 * * *
بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها
نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...
  از : نجمه زارع

 * * * * *



آرمین

از دو شاعر هندی شعر خواندم.



گاگان گیل
در النگوهای دخترک خواهشی است
النگوهایی که از ابتدا شکسته اند
نخست در بستر مردش
سپس بر آستانه اسب او
در دخترک زنی است گریان
که هنوز بیوه نشده، اما روزی خواهد شد
هراس دخترک در رگ هایش جاری است
خواهش و شیونش در النگوها می تپد
مردی که برایش در رگ ها و النگوها می گرید اینک کجاست
در بدنی دیگر گرفتار آمده
رویایی، اندوهی، اشکی دیگر
دور از دست های دخترک گریان
هی روزگار، او تنها یک دختر است
با همان پاکی نخستین
که جزایش را
روزی به مردش خواهد داد
هنگامی که النگوهایش را بشکند


موهان رانا
آبی های ناهمگون
در آسمان و امواج
ابر رویایی نجوا می کند
بر چشم های گشوده
شمای این روز چه خواهد بود
پیچیده شده در رخت ثانیه ها
...
این رشته در هم پیچیده شده
که زمان را به هم می بافد
بر خواب آلودگی مان دست می کشد
راهی بهتر برای گفتن این سخن باید جست
شاید روزی دیگر

موهان رانا
آن سان که گذشته نزدیک می شود

آینده، حتی اگر زندگیش کرده باشی
برای دیده شدن باقی می ماند
پشت دروازه یک زندگی است
اما حدس بزن
درون یا بیرون؟
این سو یا سمت دیگر؟
باز یا بسته؟
چه کسی در انتظار من است؟
من در انتظار چه کسی؟
هنوز باید دریابم
قدمی به پیش
قدمی دیگر واپس
حقیقت
نه کلید است و نه قفل





علیرضا:

از کامران رسول‌زاده شاعر، ترانه‌سرا، آهنگ‌ساز و خواننده ایرانی متولد 4 اسفندماه سال 1356

شعرها:

(1)
فکر کنم
باران دیشب مرا شسته
امروز توأم.
(2)
دستم به تو نمی‌رسد
حتی در شعرهایی که با دست خودم می‌نویسم
(3)
رفتنت کافی نبود؟
حالا داری در شعرهای دیگران پرسه می زنی؟
شعرم را حلالت نمی‌کنم اگر
بین واژه‌های نامحرم ببینمت...
(4)
من از همین که تو را می‌بینم
حالم خوب می‌شود
تا همین که تو را نبینم
دروغ چرا؟
حالم خوب نیست
(5)
جای خودم بودم اگر،
یکبار دیگر عاشقت می‌شدم
افسوس که جای خودم نیستم
بس که کسی در تو
جای من است...

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

August 23

  فرزام
غزلی دیگر از سعدی


هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمه پادشه آن گاه فضای درویش
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر
کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی
می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش


آرمین

نمونه ای از بحر طویل

یکي از جمله تجار که مي بود ز سر دسته فجار و به جديت بسيار پي درهم و دينار زدي دست به هر کار و شدي با همه کس يار ، پي آن که به صد حقه و بامبول پس انداز کند پول ، گر از جوع همي مرد ، غذا سير نمي خورد و توي کيسه خود دست نمي برد و همين داشت اهميت بسيار به نزدش که به هر کار پي صرفه خود باشد و ريزد به هم اندر پي يک غاز زمين را و زمان را .

داشت اين تاجر ممسک پسري ، کره خري چون پدر خويش ز حد بيش فرومايه و دون طينت و طماع ، خودش سخت گرفتار به دون طبعي و پستي ، پدرش نيز همي کرد زبان تيز و به يک لحن دلاويز همي داد بدو پند چو مردان خردمند که : « فرزند ! مده پول خودت را به هدر ، ثروت اگر رفت ز دست تو بدر ، وضع تو افتد به خطر ، زين جهت اي جان پدر در عوض علم و هنر سيم بدست آور و زر تا به برِ نوع بشر معتبر آيي به نظر ، مفت کني يار و هوادار خود و ياور خود اهل جهان را . »

پسرک نيز به هر حال پي حرف پدر بود و از او نيز بَتَر بود بدان گونه که يک روز عرق از پک و از پوزه او گشته سرازير و برافروخته رخسار وي از رنج و تعب ، سخت کف آورده به لب ، گشته چنان مير غضب سرخ رخش ، داغ شده پاک مخش ، رفت به پيش پدر و کرد به رويش نظر و گفت : « پدر مژده بده چونکه من امروز چو فارغ شدم از کارم و رفتم که نشينم به اتوبوس و بيايم طرف خانه خود ، فکر نوي در سرم افتاد و همان دم عملي کردمش آن فکر هم اين بود که من در عوض اينکه روم توي اتوبوس نشينم ، همه جا تا به درِ خانه به دنبال اتوبوس دويدم به شتابي که سر موقعِ هر روز رسيدم درِ خانه . کنون بيست تومن صرفه من گشته از اين راه و به دلخواه پي مصرف کار دگري مي نهم آنرا !!! »

پدر از آن پسر حرف شنو چون بشنيد اين سخنان ، خنده زنان گشت و چو گل وا شد و بشکفت و بدو گفت که: « اي جان من اين کار که کردي تو بسي کار بزرگي است ، بسي فکر تو عاليست . اگر چند که هوش تو زياد است ولي ساده و ناپخته و کم تجربه هستي ، مثلاً در عوض اينکه به همراه اتوبوس دوي ، خسته شوي در تعب افتي ز پي بيست تومن ، خوبتر آن بود که اندر پي تاکسي بدوي تا که از اين ره تو بسي سود بري ، حال ، گذشته است ، ولي بعد پي منفعت بيشتري در تعب افکن تن و جان را ! »


غزل ها از حسین منزوی

1
زنی که صاعقه وار آنک ردای شعله به تن دارد
نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه های کفن دارد
کی ام کی ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هر آن چه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
زنی چنین که تویی بی شک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد

2
محبوب من بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم
بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم
سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم
تو جرات رو کردن خود را به من بخشیده ای ور نه
آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم
صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم
خود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک  نهیب از تو به فرسنگم
در اشک و در لبخند و سوک و سور و رنگ اصلی ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم
از وقت و روز و فصل و عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
و بی تو من مانند عصر جمعه پاییز دلتنگم


هانی

بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت


یک خلیفه بود در ایام پیش
کرده حاتم را غلام جود خویش
رایت اکرام و داد افراشته
فقر و حاجت از جهان بر داشته
بحر و در از بخششش صاف آمده
داد او از قاف تا قاف آمده
در جهان خاک ابر و آب بود
مظهر بخشایش وهاب بود
از عطااش بحر و کان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله
قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش
رفته در عالم بجود آوازه‌اش
هم عجم هم روم هم ترک و عرب
مانده از جود و سخااش در عجب
آب حیوان بود و دریای کرم
زنده گشته هم عرب زو هم عجم

بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی


یک شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت و گوی را
کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک
کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک
جامهٔ ما روز تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک
مر عرب را فخر غزوست و عطا
در عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته‌ایم
چه عطا ما بر گدایی می‌تنیم
مر مگس را در هوا رگ می‌زنیم
گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسپد دلقش از تن بر کنم

بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

شوی گفتش چند جویی دخل و کشت
خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زانک هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو
چون نمی‌پاید دمی از وی مگو
اندرین عالم هزاران جانور
می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر
شکر می‌گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب نا ساخته
حمد می‌گوید خدا را عندلیب
کاعتماد رزق بر تست ای مجیب
باز دست شاه را کرده نوید
از همه مردار ببریده امید
همچنین از پشه‌گیری تا به پیل
شد عیال الله و حق نعم المعیل
این همه غمها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ‌کن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان وسواس ماست
دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست
جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین می‌کند کل را خدا
دردها از مرگ می‌آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می‌کشند
آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند
شب گذشت و صبح آمد ای تمر
چند گیری این فسانهٔ زر ز سر
تو جوان بودی و قانع‌تر بدی
زر طلب گشتی خود اول زر بدی
رز بدی پر میوه چون کاسد شدی
وقت میوه پختنت فاسد شدی
میوه‌ات باید که شیرین‌تر شود
چون رسن تابان نه واپس‌تر رود
جفت مایی جفت باید هم‌صفت
تا برآید کارها با مصلحت
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت کفش و موزه در نگر
گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا
هر دو جفتش کار ناید مر ترا
جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یکی خالی و این پر مال مال
من روم سوی قناعت دل‌قوی
تو چرا سوی شناعت می‌روی
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نسق می‌گفت با زن تا بروز

بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد


زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش
من فسون تو نخواهم خورد بیش
ترهات از دعوی و دعوت مگو
رو سخن از کبر و از نخوت مگو
چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرم‌دار
کبر زشت و از گدایان زشت‌تر
روز سرد و برف وانگه جامه تر
چند دعوی و دم و باد و بروت
ای ترا خانه چو بیت العنکبوت
از قناعت کی تو جان افروختی
از قناعتها تو نام آموختی
گفت پیغامبر قناعت چیست گنج
گنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان
تو مخوانم جفت کمتر زن بغل
جفت انصافم نیم جفت دغل
چون قدم با میر و با بگ می‌زنی
چون ملخ را در هوا رگ می‌زنی
با سگان زین استخوان در چالشی
چون نی اشکم تهی در نالشی
سوی من منگر بخواری سست سست
تا نگویم آنچ در رگهای تست
عقل خود را از من افزون دیده‌ای
مر من کم‌عقل را چون دیده‌ای
همچو گرگ غافل اندر ما مجه
ای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به
چونک عقل تو عقیلهٔ مردمست
آن نه عقلست آن که مار و کزدمست
خصم ظلم و مکر تو الله باد
فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد
هم تو ماری هم فسون‌گر این عجب
مارگیر و ماری ای ننگ عرب
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی
مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون برو
گر نبودی دام او افسون مار
کی فسون مار را گشتی شکار
مرد افسون‌گر ز حرص کسب و کار
در نیابد آن زمان افسون مار
مار گوید ای فسون‌گر هین و هین
آن خود دیدی فسون من ببین
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا کنی رسوای شور و شر مرا
نام حقم بست نی آن رای تو
نام حق را دام کردی وای تو
نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
یا به زخم من رگ جانت برد
یا که همچون من به زندانت برد
زن ازین گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومارها

آناهیتا

درست مثل يک برکه‌،آرام و ساکتم اين روزها...
سنگ نينداز و آشـوب‌ام نکــن...
فقط بگذار،عکس‌ ت آرام و نرم، توي دلم بيفتد ...

فاطمه حق وردیان


بگیر فطره ام اما مخور برادر جان!
که من در این رمضان
قوت غالبم غم بود...

مهدی اخوان ثالث


برای من که کبوتری ام 
عاشق و سرگردان
بیا و بام شو!
اصلا بیا و دام شو...

عباس حسین نژاد