۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

November 15



آرمین

(شعرها از کیوان مهرگان، از مجموعه دهانم بوی مریم می دهد)

۱
من و شب
جاده را پشت سر گذاشتیم
در انتهای راه
شب
خورشید را به آغوش کشید
من
جای خالی تو را

۲
کدام ابر
از سر تو گذشته
که من مست بارانم

۳
از چشمان تو باز نمی گردم
دیدن ندارد
مردی که در نگاه زنی گم شد

۴
باغ به درخت
درخت به شاخه
شاخه به شکوفه
همین راه را بگیر
خدا وقتی تو را می آفرید
به من فکر می کرد

۵
تو نیستی
باران نمی بارد
برگ ها میلی به ریختن ندارند
من به شوق تو دیوانه نمی شوم
با چه زبانی بگویم
از وقتی رفته ای
آبادی دیگر آباد نیست

۶
دستت را می بوسم
یک درخت
پایت را می بوسم
دو درخت
وقتی مرا می بوسی
جنگل می شوم

۷
وقتی راه می روی
همه جا باران می بارد
بانو
همین جا بایست
می خواهم قبل از این که نصیب دریا بشوی
خیس شوم

۸
آغوش من
مقصد تمام آوارگان جهان است و
تو
تنها آواره آغوش من





۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

November 1

سحر


اگر دری میان ما بود
می کوفتم
درهم می کوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا می رفتم پایین می آمدم
فرو می ریختم
اگر کوه بود دریا بود
پا می گذاشتم
بر نقشه ی جهان و
نقشه ای دیگر می کشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی شود کرد

* * * * *
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا

شهاب مقربین
* * * * *
رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه
یه وقتایی تموم دین و دنیا
برای آدمای بی نشونه
همون بی ادعاهایی که گاهی
نمی دونی چقدر عاشق تر از مان
همونایی که حتی از خدا هم
به این آسونیا چیزی نمیخوان
اگه عشقی نبود فقط رفاقت
می تونست عشقو تو دنیا بیاره
نمیشه دل به عشق اون کسی داد
که میتونه رفیقو جا بذاره
رفاقت مثله خاک سرزمینه
واسه قربونی عشق تِو و من
میشه دریا شدن مشکل نباشه
به شرط ساده ی از خود گذشتن

*  * * *

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد !
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم، سجده کرد !
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

افشین یداللهی

* * * * * * *



آرمین

(از خودم)

خاطرت هست؟
برف آرزو کردی و
آسمان از دل من بارید
تو به آهنگ آسمان رقصیدی و
ارمغان ابرها
زیر پایت به آواز در آمد
و من
محو موسیقی اعجازت
بر تو
شکوفه های نارنج رویاندم
ما غرق شگفتی بودیم
تو از بهار دست هایم
من از تو
بلور برف تابستانه
زاده خاک
...
آبان من
زمستان دوباره نزدیک است
و مردی
آزرده از هیاهوی روزگارش
خسته از خوابگردی های مردم
در نقاشی های بی رنگ شان
هوای جنگل های کاج چشم هایت را دارد