۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

۱۸ اکتبر

آرمین

شعرها از محمدرضا عبدالملکیان

۱
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم
گریه نمی کند
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
«شب
سکوت
کویر»
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
صدایش را می گویم
«ای چراغ هر بهانه»
گنجشک ها را می گویم
حالا که رفته ای
می گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه ای خشکیده است
نه گلی
نه گلبرگی
می گویند در میان همه دفترهایت
کودکی است که با پروانه ها
به سراغ ماه می رود
حالا که رفته ای
سرت را بر شانه ام بگذار
چشمانت را ببند
اگر در کناره کارون
شاعری را دیدی
که در جست و جوی هفده سالگیش بود
بیدارم کن

۲
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم
که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا آن گونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آن گونه عاشقم که نیستان را یک جا هوای زمزمه دارم
آن گونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شظ غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا!




فرزام 
سعدی:
چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
تو از نبات گرو برده‌ای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همی‌جویند
تو سنگ دل به لطافت دلی نمی‌جویی
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کرده‌ای که نیکویی
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک می‌گویی
گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره می‌پویی
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
همین که پای نهادی بر آستانه عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار به ینبویی




















فاضل نظری: 

بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نیست / فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم / ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست
فریاد میزنند ببینید و بشنوید / کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو / بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم / غم پروریم حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست  / پی میبریم ؟ حوصله شرح قصه نیست

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

4 اکتبر


آرمین

دو ترانه از گروه اسکورپیونز -ترجمه آزاد


۱
موسکوا را ادامه می دهم
به سوی پارک گورکی
و به باد تغییر گوش می سپارم
شبی تابستانی
سربازها از کنارم می گذرند
و به باد تغییر گوش می سپارم

دنیا به آغوشم می آید
هرگز می پنداشتی
که بتوانیم این چنین
به نزدیکی دو برادر باشیم
آینده در هوا موج می زند
همه جا احساسش می کنم
که با باد تغییر به هر سو می وزد

مرا به اعجاز لحظه ها ببر
در شبی از افتخار
که کودکان فردا
در سایه باد تغییر
رویا می بینند

به پایین خیابان قدم می زنم
خاطره هایی دور
برای همیشه در گذشته 
به خاک سپرده شده اند

مرا به آن لحظه از اعجاز بر
در شبی از افتخار
که کودکان فردا
رویاهای شان را
با من و تو
قسمت می کنند

باد تغییر
رودررو به چهره زمان می وزد
مانند توفانی که
ناقوس آزادی را
برای آرامش ذهن می نوازد
بگذار تا گیتارهای مان همنوا شوند



۲
خردمند گفت تنها در این راه قدم زن
به سوی گشایش نور
باد چهره ات را خواهد نواخت
چنان که سال ها بر تو می گذرند

این نوا را از ژرفای وجودت بشنو
قلبت تو را فرا می خواند
چشم هایت را ببند تا
گذر خروج از تاریکی را بیابی

مرد خرد گفت جایت را بازیاب
در چشم توفان
بر گل های سرخ کنار راه چشم دوز
اما از خارها به دور باش

خردمند گفت دستت را بلند کن
و به آن کلام سحر آمیز دست یاب
دروازه سرزمین موعود را می یابی
با ایمان به خود

من اینجایم
فرشته ای برایم خواهی فرستاد؟
اینجا ایستاده ام
در سرزمین ستاره صبح





سحر
یک مایه در دو مقام، مدایح بی صله

دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگ ی دل،
همچون مهتاب زده یی از قبیله ی آرش بر چَکا د صخره یی
ز ه جان کشیده تا بُ ن گوش
به رها کرد ن فریا د آخرین .


 کاش دلتنگی نیز نا م کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی : نا م کوچکی
تا به مهر آوازش می دادی،
همچون مرگ
که نا م کوچ ک زندگی ست
و بر سکّوب وداعش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتَش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآید :
نامی به کوتاهی آهی
که در غوغای آهنگین غلتید ن سنگین پولاد بر پولاد
به لب جُنبه یی بَدَل می شود : به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته یی شنیده پنداشته


 سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
چرا فریاد؟  که  با چه مایه از نیاز؟
 یا  و کسی دریابد یا نه
مفهومی بود این یا مصداقی؟
 که
صوت واژه یی بود این در آستانه ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرما ن رحی ل قبیله مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یا خائنی که به کج راهه ی نامرادی می کشاند؟ » و چه بر جای می مانَد آنگاه
که پیکا ن فریاد
از چلهّ
رها شود؟  :
 نیازی ارضا شده؟
پرتابه یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
و بگو با من بگو با من : که می شنود
و تازه
چه تفسیر می کند؟

شاملو