آرمین
شعرها از محمدرضا عبدالملکیان
۱
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم
گریه نمی کند
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
«شب
سکوت
کویر»
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
حالا که رفته ای
بهانه خوبی است
صدایش را می گویم
«ای چراغ هر بهانه»
گنجشک ها را می گویم
حالا که رفته ای
می گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه ای خشکیده است
نه گلی
نه گلبرگی
می گویند در میان همه دفترهایت
کودکی است که با پروانه ها
به سراغ ماه می رود
حالا که رفته ای
سرت را بر شانه ام بگذار
چشمانت را ببند
اگر در کناره کارون
شاعری را دیدی
که در جست و جوی هفده سالگیش بود
بیدارم کن
۲
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم
که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا آن گونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آن گونه عاشقم که نیستان را یک جا هوای زمزمه دارم
آن گونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شظ غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا!
فرزام
سعدی:
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
تو از نبات گرو بردهای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همیجویند
تو سنگ دل به لطافت دلی نمیجویی
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کردهای که نیکویی
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک میگویی
گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره میپویی
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
همین که پای نهادی بر آستانه عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار به ینبویی
فاضل نظری:
بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نیست / فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم / ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست
فریاد میزنند ببینید و بشنوید / کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو / بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم / غم پروریم حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست / پی میبریم ؟ حوصله شرح قصه نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر