۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

September 20




آرمین

از حسین منزوی

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما
کوریم و نمی بینیم، ور نه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر