۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

دیباچه و گذشته



درود به دوستان عزیز، 
این وبلاگ برای دسترسی‌ همهٔ اعضا شب شعر به شعرهایی که در جلسات خواند میشود درست شده است. لطفا بعد از جلسه ، حتما شعری که خوانده ا‌ید را در وبلاگ قرار دهید  تا امکان استفاده برای همه اعضا وجود داشته باشد. 
با تشکر

گذشته جلسه:

امیر حسین:

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتوست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ارمن
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین
چه ترانه های محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

(شهریار)


با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

(قیصر امین پور)


عباس:



پردیس:


آرمین:

۱
بر آستانه روشنایی
سقوط ما را تماشا می کرد
موسی
پا بر شانه ما گذاشت
تا از آب بگریزد


آرمین لطفعلیان


۲
هنوز هم
هنگام خانه تکانی خاطرات بیست و یک سالگی
در آینه دیواری پستوی سکوت
روی گونه هایم
شکوفه های سیب می بینم


آرمین لطفعلیان




۳
روزی که گل سرخ
پا به جهان گذاشت
کودکی زاده شد
که او را
آواره ترین خاطره شقایق نامیدند


آرمین لطفعلیان




۴
جوانه ای روییده
می دانستم روزی
تنم دوباره
بوی خاک باران خورده خواهد داد


آرمین لطفعلیان




۵
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر باد
بالا که می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند


حافظ موسوی




۶
قطاری که تو را برد
چه چیزی را با خود بر می گرداند؟
تعادل دنیا
گاهی فقط به مویی بند است
لوکوموتیوران تو
کاش این را می دانست


حافظ موسوی




۷
گنجشک ها با تو دوستند
گربه ها از صدای پایت فرار نمی کنند
سوسک ها
-اگر تو بخواهی-
کنار دمپایی ها دراز می کشند
جانور درونم آرام شده است
تو با کدام زبان حرف می زنی؟


حافظ موسوی




۸

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام مناست در همه حال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت ؟ یا کال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال
تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال
محمدعلی بهمنی


۹
این جا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


محمدعلی بهمنی




۱۰
تعداد
صورت مسئله را تغییر نمی دهد
حدس بزن
چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم
چند بار شنیده ایم و
باورمان نشده است
چند بار...
پدرم می گفت
پدربزرگت، دوستت دارم را
یک بار هم به زبان نیاورد
مادربزرگت اما
یک قرن با او عاشقی کرد


محمدعلی بهمنی




۱۱
یک جفت کفش
چند جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش
یک جفت گوشواره آبی
یک جفت...
کشتی نوح است
این چمدان که تو می بندی
بعد صدای در
از پیراهنم گذشت
از سینه ام گذشت
از دیوار اتاقم گذشت
از محله های قدیمی گذشت
و کودکی ام را غمگین کرد
کودک بلند شد
و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت
او جفت را نمی فهمید
تنها سوار شد
آب ها به آینده می رفتند
همین جا دست بردم به شعر
و زمان را
مثل نخ نازکی
بیرون کشیدم از آن
دانه های تسبیح ریختند
من...تو...کودکی
قایق کاغذی...نوح...آینده
تو را با کودکی ام
بر قایق کاغذی سوار کردم و
به دوردست فرستادم
بعد با نوح
در انتظار طوفان قدم زدیم


گروس عبدالملکیان




۱۲
ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
از گلوی گرفته کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آن قدر گریه داشتیم 
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم
باز کن مشتم را
هر کجای تهران که دست می گذارم
درد می کند
هر کجای روز که بنشینم
شب است
هر کجای خاک...
دلم نیامد بگویم!
این شعر
در همان سطر اول گلوله خورد
و گر نه تمام نمی شد   


گروس عبدالملکیان


۱۳
این درد خود را به کجا برم؟
می گریزم، اما کنارم باقی می ماند
پس مرا بدر و بیرونم ریز
چیزهایی درون است که جیغ می کشد و فریاد می زند
و درد همچنان از من منزجر است
پس نگاهم دار تا به خواب رود
شبیه نفرین، مانند ولگرد
تنها یک بار غذایش می دهی و اینک او می ماند
اینک او می ماند
پس مرا بدر اما آگاه باش
چیزهایی درون است بی هیچ توجهی
و پلشتی هنوز من را می آلاید
پس مرا بشوی تا پاک گردم
او تو را به چنگ می گیرد، پس نگاهم دار
او می آلایدت، پس نگاهم دار
او تو نفرت دارد، پس نگاهم دار
او نگاهت می دارد، پس نگاهم دار
تا به خواب رود
با من بگو چرا مرا برگزیده ای
چنگال پر حرصت را نمی خواهم، طمعت را نمی خواهم
نمی خواهمش
خود را خواهم درید و وادارت می کنم بروی
دیگر نمی توانی کسی را بیازاری
و ترس هنوز وجودم را می لرزاند
پس نگاهم دار تا به خواب رود

جیمز هتفیلد-لارس اولریش


۱۴
نمی توانم چیزی به خاطر آورم
نمی توانم بگویم این حقیقی است یا رویا
می خواهم از اعماق درون فریاد برآورم
اما این سکوت هراسناک، بازم می دارد
اینک جنگ با من ادامه دارد
بیدار می شوم، نمی توانم ببینم
که چیز زیادی از من باقی نمانده است
اکنون جز درد، چیزی واقعی نیست
در رحم همه چیز حقیقی تر است
در رگ ها، همان زندگی که باید حس کنم
تنها نمی توانم به آینده نگاه کنم تا آشکارم شود
یا به زمانی که زندگی خواهم کرد، نگاهی بیندازم
مانند داستان های زمان جنگ
از این لوله ها که به من چسبیده اند تغذیه می شوم
تنیده به ماشین هایی که بودنم را ممکن می کنند
این زندگی را از من ببرید
نفسم را نگاه می دارم، گویی آرزوی مرگ داشته باشم
آه خدایا، لطفا بیدارم کن
اینک همه جهان رفته است و من فقط یکی هستم
آه خدایا، لطفا کمکم کن
تاریکی محبوسم می کند
تمام آن چه می بینم، ترس مطلق
نمی توانم زندگی کنم، نمی توانم بمیرم
به دام افتاده در خویش، بدن زندان من
مین ها جلوی دیدم را گرفته
سخنم را، شنواییم را
دست ها و پاهایم را
روحم را
و مرا با زندگی در دوزخ تنها گذاشته
آه خدایا، لطفا بیدارم کن

جیمز هتفیلد-لارس اولریش


۱۵
تا ماه
این ماه ولرم دوگانه
دیوانه من است
ترسی ندارم
که رخساره در لمس قرینه لغزانش نهان کنم
ای وای که اگر باد
از این راز سربسته
بویی برده باشد
پرندگان حکایت عام الفیل
سنگسارمان خواهند کرد
هی تراشیده باد و بلور، لیموی گس
مگر منت به ترانه تمام کنم
ور نه کو برگزیده ای
که شاعرتر از این تشنه خلاص
از قاف و غین این همه قدغن بگذرد
خودت بگو
زنجیر اگر برای گسستن نبود
پس این دست های بسته را
برای کدام روز خسته آفریده اند؟

سید علی صالحی


۱۶
سربسته باش پیشانی شکسته
زنهاری که از این خزان خسته می وزد
چیدن محبوبه های شب را
تنها به باد یاد خواهد داد

سید علی صالحی


۱۷
آخرین برگ از کتاب دل منم
آخرین تفسیر این دفتر تویی
آسمان و آب آبی می زنند
این میان از هر چه آبی تر تویی

رویا محقق


۱۸
حتی اگر سیاهپوش
به دیدار آفتاب بروی
پنجره را نمی بندد
زیر ابرویت را بر می دارد
تا بدانی
این کوچه بن بست نیست
آینه را وارونه چیده اند

رویا محقق


۱۹
بر دوش جمعه ها سنگینی می کند
بوی حلواهای سوخته ای
که از خاکستر خاطراتت بر پا می کنم
انا لله دیگر علاج مردگان نیست
رحمت هم سال های سال است
در این خاک نفس نمی کشد
کار من نیست
شهرزاد دیگری پیدا کنید
تا از نان و حلوا و فاتحه
قصه تازه ای بسازد

رویا محقق


۲۰
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
کوهستان هایی که قیام کرده اند
تا آمدنت را
پیش از همگان ببینند
اقیانوس ها
که کف بر لب می غرند و
به جویبار تو راهی ندارند
باد و هوا که در اندیشه اند
چرا انسان نیستند
تا با تو سخن بگویند
و تو، سوسن خاموش
همه چیزت را در ظرفی گذاشته ای و به من داده ای
تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم
هیچ چیز با تو شروع نشد
همه چیز با تو تمام می شود
جز نامم

شمس لنگرودی


۲۱
قسم به درد
هنگامی که در آن پیچیده ای و
تو را با آن مرزی نیست
به نام اندوه
آن زمان که وجودت را غرقه خویش کرده
و روح منجمد را مجال گریز از سینه نمی یابی
به نفس های تنگ
دمی که کرختی قلب
از سیالیت خون به واهمه ات می اندازد
سوگند به استخوان هایی که فرو می شکنند
آن گاه که حیرانی چرا سقف آسمان
بر ستون هایش خراب نمی شود
از خاکسترت دیگر بار
وجودی روشن برخواهد خواست
چنانی که تو از خاکستری بر خواسته ای

آرمین لطفعلیان



فرزام:

سحر:

اینجا میتونید چند تا از شعر هایی که دکلمه کردم را گوش کنید:

لینک




علی شمس:

جایی درون سینه‌ام

هشدارِ آتش بس!
نفیر ِضربه‌های ناقوس در سکوتی شکننده
و فانوس دریایی پیر
که راه بازگشت را به گلوله‌های سرگردان می‌نمایاند.
در ساحل ماسه‌ها سوگوارند
بیرق دهکده درهم شکسته
دخترانِ دیروز خیره‌اند به افقِ کبود
و کودکان ِخاک‌آلود
به سینه‌ی مادرانِ رنج سنجاق...
ناقوس همچنان می‌کوبد
در منحنی تب دار جاده‌ای دور
سیاهه‌ای شناور است؛
صفی از مردانِ فرسوده روی زمین می‌خزد
سرخورده و دلتنگ
به خانه‌ای که نیست بازمی‌گردند
بی‌آنکه بیاندیشند از چه رو پیکار کرده‌اند
بی‌آنکه بدانند چیزی از این حادثه را...
*
جایی درون سینه‌ام
پیغامِ توقفگاهی کوتاه
سوتِ ممتد قطاری سیاه در صحرایی زرد
کوپه‌ها از مسافر لبریز، از شوق خالی
انتظارِ ملاقاتی شگرف در وعده‌گاهی دوردست
طرح کمرنگی ازغبار ناخوانده
بر شیشه‌ی نشُسته‌ی اتاقکِ متحرک
دیباچه‌ای کهنه و کلماتی که روی ریل رژه می‌روند
هلهله‌ی سوت قطار در گوش‌های عصبی
حوصله‌ای تا مقصد نیست
سفر عریانیِ یک بدرود است
در بستر پر وسوسه‌ی جاده
و مسافران نمی‌اندیشند از چه می‌گذرند
نمی‌دانند از چه می‌گریزند...
*
جایی درون سینه‌ام
نوایِ دلتنگ تنهایی
سرود ریز اشاره‌هایی گنگ از باد
اتاقکی مطرود، در خانه‌ای متروک
خالی از حیات، رو به روشنی
با پنجره‌ای نیمه باز
لزران از بازی بی‌شرمانه‌ی هوای رونده
و خیس از هم‌آغوشی با قطره‌های عقیم
روی تنها میزِ تنها اتاق
بته‌ای از کتاب، پراکنده
روی صندلی مجردِ محزون
اندوهِ گذشته‌ی یک انسان
گم در طرح زندگی شمعدانی خشک
اشاره‌های ریز بی‌معنا
و هوایی که در فضای دم‌کرده‌ی اتاق مسموم می‌شود
بی‌آنکه بیاندشد از کدام حنجره فرو می‌رود
بی‌آنکه بداند راه بازگشت را...
*
جایی درون سینه‌ام
اعلان یک خروش
تدوام تپش‌های بی‌وقفه
چونان ققنوسی در عطشِ سوختن
نه خاموشی و نه پشیمانی
مشکوک به تمام ذراتِ بدنِ من
مؤمن به تمامِ ابعادِ حضورِ تو
کوبش‌های دامنه‌دارِ ممتد
لالایی ترانه‌های نیمه شب
کنار خیمه‌ی روشنِ کولی‌های مهتاب‌پرست
و آواز دوست داشتنی تو
بهانه‌ای برای تمامیتِ من
بی‌آنکه بیاندشم دلیلِ پرستش تو را
بی‌آنکه بدانم سرانجام این رویای نو را...
*
جایی درون سینه‌ام
در تقاطع هزاران آوای هزارتو
تمام پیچک‌ها
با آفتابگردان‌ها همسفرند!



مجتبی:



وحید:

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر 
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابر های سربه راه ، بید های سربه زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
  آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح !
    مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ، ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی اجتناب نا
  ای مسافر غریب در دیار خویشتن
     با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر !
     از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی;
        دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر !
      این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
    این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
(قیصر امین پور)


آناهیتا:


هانی :


ما ز آز و حرص خود را سوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
عفو کن زین بندگان تن‌پرست
عفو از دریای عفو اولیترست
ترسم ار خامش کنم آن آفتاب
از سوی دیگر بدراند حجاب
در خموشی گفت ما اظهر شود
که ز منع آن میل افزون‌تر شود
حرف گفتن بستن آن روزنست
عین اظهار سخن پوشیدنست
بلبلانه نعره زن در روی گل
تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مغشول گردد گوششان
سوی روی گل نپرد هوششان
جسم مجنون را ز رنج و دوریی
اندر آمد ناگهان رنجوریی
خون بجوش آمد ز شعلهٔ اشتیاق
تا پدید آمد بر آن مجنون خناق
پس طبیب آمد بدار و کردنش
گفت چاره نیست هیچ از رگ‌زنش
رگ زدن باید برای دفع خون
رگ‌زنی آمد بدانجا ذو فنون
بازوش بست و گرفت آن نیش او
بانک بر زد در زمان آن عشق‌خو
مزد خود بستان و ترک فصد کن
گر بمیرم گو برو جسم کهن
گفت آخر از چه می‌ترسی ازین
چون نمی‌ترسی تو از شیر عرین
گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش
صبر من از کوه سنگین هست بیش
منبلم بی‌زخم ناساید تنم
عاشقم بر زخمها بر می‌تنم
لیک از لیلی وجود من پرست
این صدف پر از صفات آن درست
ترسم ای فصاد گر فصدم کنی
نیش را ناگاه بر لیلی زنی
داند آن عقلی که او دل‌روشنیست
در میان لیلی و من فرق نیس


هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو
که نه معشوقش بود جویای او
لیک عشق عاشقان تن زه کند
عشق معشوقان خوش و فربه کند
چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می‌دان که هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو
هست حق را بی گمانی مهر تو
هیچ بانگ کف زدن ناید بدر
از یکی دست تو بی دستی دگر
تشنه می‌نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب‌خوار
جذب آبست این عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما
حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه
راست همچون کهربا و برگ کاه
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش
گفتی که: بیا که باغ خندید و بهار
شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟
و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره می‌تراش و می‌خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب‌سر بود
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی
اگر چه موج سخن می‌زند ولیک آن به
که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی
Ensan
خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
چون بگرید آسمان گریان شود
چون بنالد چرخ یا رب خوان شود
من غلام آن مس همت‌پرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه
زهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش
Jahan
خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

















Second round
یک دست کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده 
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس
چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی
که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند
تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar5/sh106/
خسرو شیرین جان نوبت زدست
لاجرم در شهر قند ارزان شدست
شهر ما فردا پر از شکر شود
شکر ارزانست ارزان‌تر شود
در شکر غلطید ای حلواییان
هم‌چو طوطی کوری صفراییان
نیشکر کوبید کار اینست و بس
جان بر افشانید یار اینست و بس
نقل بر نقلست و می بر می هلا
بر مناره رو بزن بانگ صلا
سرکهٔ نه ساله شیرین می‌شود
سنگ و مرمر لعل و زرین می‌شود
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh2884/
به شکرخنده بتا نرخ شکر می‌شکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده‌ست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند

در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر می‌خندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر می‌خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر می‌خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده‌ست خدا
لیک امروز مها نوع دگر می‌خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گل‌تر می‌خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می‌خندی
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh84/
ای حریفان بت موزون خود
من قدحها می‌خورم پر خون خود
یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعده‌های آن لب چون قند کو
گر فراق بنده از بد بندگیست
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اینست نورت چون بود
ماتم این تا خود که سورت چون بود
از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
والله ار زین خار در بستان شوم
همچو بلبل زین سبب نالان شوم
این عجب بلبل که بگشاید دهان
تا خورد او خار را با گلستان
این چه بلبل این نهنگ آتشیست
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست
عاشق کلست و خود کلست او
عاشق خویشست و عشق خویش‌جو

شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه‌اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه‌اندیش من
قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند
جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را
می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم بعالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دلکش‌تر آید یا سپر
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا
گر مرادت را مذاق شکرست
بی‌مرادی نه مراد دلبرست
هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دل‌بردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
من ندانم آنچ اندیشیده‌ای
ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای
ای گرانجان خوار دیدستی ورا
زانک بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین
عشقهای اولین و آخرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
من ز شیرینی نشستم رو ترش
من ز بسیاری گفتارم خمش
تا که شیرینی ما از دو جهان
در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن
یک همی گویم ز صد سر لدن
Ghamar
Bi to be sar nemi
Koooh=
جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
ما کم از سنگیم آخر ای گروه
نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود
نه بدن از سبزپوشان می‌شود
نی صدای بانگ مشتاقی درو
نی صفای جرعهٔ ساقی درو
کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
این چنین که را بکلی بر کنند
بوک بر اجزای او تابد مهی
بوک در وی تاب مه یابد رهی
چون قیامت کوهها را برکند
بر سر ما سایه کی می‌افکند
این قیامت زان قیامت کی کمست
آن قیامت زخم و این چون مرهمست
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود





























آن یکی عاشق به پیش یار خود
می‌شمرد از خدمت و از کار خود
کز برای تو چنین کردم چنان
تیرها خوردم درین رزم و سنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت
بر من از عشقت بسی ناکام رفت
هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت
هیچ شامم با سر و سامان نیافت
آنچ او نوشیده بود از تلخ و درد
او به تفصیلش یکایک می‌شمرد
نه از برای منتی بل می‌نمود
بر درستی محبت صد شهود
عاقلان را یک اشارت بس بود
عاشقان را تشنگی زان کی رود
می‌کند تکرار گفتن بی‌ملال
کی ز اشارت بس کند حوت از زلال
صد سخن می‌گفت زان درد کهن
در شکایت که نگفتم یک سخن
آتشی بودش نمی‌دانست چیست
لیک چون شمع از تف آن می‌گریست
گفت معشوق این همه کردی ولیک
گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصل عشقست و ولاست
آن نکردی اینچ کردی فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست
گفت اصلش مردنست ونیستیست
تو همه کردی نمردی زنده‌ای
هین بمیر ار یار جان‌بازنده‌ای
هم در آن دم شد دراز و جان بداد
هم‌چو گل درباخت سر خندان و شاد
ماند آن خنده برو وقف ابد
هم‌چو جان و عقل عارف بی‌کبد
نور مه‌آلوده کی گردد ابد
گر زند آن نور بر هر نیک و بد
او ز جمله پاک وا گردد به ماه
هم‌چو نور عقل و جان سوی اله
وصف پاکی وقف بر نور مه‌است
تا بشش گر بر نجاسات ره‌است
زان نجاسات ره و آلودگی
نور را حاصل نگردد بدرگی
ارجعی بشنود نور آفتاب
سوی اصل خویش باز آمد شتاب
نه ز گلحنها برو ننگی بماند
نه ز گلشنها برو رنگی بماند
نور دیده و نوردیده بازگشت
ماند در سودای او صحرا و دشت

گفت ای موسی ز من می‌جو پناه
با دهانی که نکردی تو گناه
گفت موسی من ندارم آن دهان
گفت ما را از دهان غیر خوان
از دهان غیر کی کردی گناه
از دهان غیر بر خوان کای اله
آنچنان کن که دهانها مر ترا
در شب و در روزها آرد دعا
از دهانی که نکردستی گناه
و آن دهان غیر باشد عذر خواه
یا دهان خویشتن را پاک کن
روح خود را چابک و چالاک کن
ذکر حق پاکست چون پاکی رسید
رخت بر بندد برون آید پلید
می‌گریزد ضدها از ضدها
شب گریزد چون بر افروزد ضیا
چون در آید نام پاک اندر دهان
نه پلیدی ماند و نه اندهان
آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو
می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت
او شکسته‌دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر
گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای
گفت لبیکم نمی‌آید جواب
زان همی‌ترسم که باشم رد باب
گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
حیله‌ها و چاره‌جوییهای تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانک یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملک و مال
تا بکرد او دعوی عز و جلال
در همه عمرش ندید او درد سر
تا ننالد سوی حق آن بدگهر
داد او را جمله ملک این جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهان
درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان
خواندن بی درد از افسردگیست
خواندن با درد از دل‌بردگیست
آن کشیدن زیر لب آواز را
یاد کردن مبدا و آغاز را
آن شده آواز صافی و حزین
ای خدا وی مستغاث و ای معین
نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست
زانک هر راغب اسیر ره‌زنیست
چون سگ کهفی که از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قیامت می‌خورد او پیش غار
آب رحمت عارفانه بی تغار
ای بسا سگ‌پوست کو را نام نیست
لیک اندر پرده بی آن جام نیست
جان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خورد کین زهرین گیاست
حزم کردن زور و نور انبیاست
کاه باشد کو به هر بادی جهد
کوه کی مر باد را وزنی نهد
هر طرف غولی همی‌خواند ترا
کای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم درین راه دقیق
نه قلاوزست و نه ره داند او
یوسفا کم رو سوی آن گرگ‌خو
حزم این باشد که نفریبد ترا
چرب و نوش و دامهای این سرا
که نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند می‌دمد در گوش او
که بیا مهمان ما ای روشنی
خانه آن تست و تو آن منی
حزم آن باشد که گویی تخمه‌ام
یا سقیمم خستهٔ این دخمه‌ام
یا سرم دردست درد سر ببر
یا مرا خواندست آن خالو پسر
زانک یک نوشت دهد با نیشها
که بکارد در تو نوشش ریشها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد
ماهیا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود کی دهد آن پر حیل
جوز پوسیدست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را یک نشمرد
یار تو خرجین تست و کیسه‌ات
گر تو رامینی مجو جز ویسه‌ات
ویسه و معشوق تو هم ذات تست
وین برونیها همه آفات تست
حزم آن باشد که چون دعوت کنند
تو نگویی مست و خواهان منند
دعوت ایشان صفیر مرغ دان
که کند صیاد در مکمن نهان
مرغ مرده پیش بنهاده که این
می‌کند این بانگ و آواز و حنین
مرغ پندارد که جنس اوست او
جمع آید بر دردشان پوست او
جز مگر مرغی که حزمش داد حق
تا نگردد گیج آن دانه و ملق
هست بی حزمی پشیمانی یقین
بشنو این افسانه را در شرح این
----------------------------------------------------------------
اقتباس مثنوی از قرآن :
 
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـكِنَّ اللّهَ رَمَى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاء حَسَناً إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت
گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گفت من تیغ از پی حق می‌زنم
بندهٔ حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا
ما رمیت اذ رمیتم در حراب
من چو تیغم وان زننده آفتاب


ما رمیت اذ رمیت گفت حق
کار حق بر کارها دارد سبق


ما رمیت اذ رمیت راست دان
هر چه کارد جان بود از جان جان


ما رمیت اذ رمیت از نسبتست
نفی و اثباتست و هر دو مثبتست
ما رمیت اذ رمیت خوانده‌ای
لیک جسمی در تجزی مانده‌ای
ما رمیت اذ رمیت ابتلاست
بر نبی کم نه گنه کان از خداست
ما رمیت اذ رمیت گشته‌ای
خویشتن در موج چون کف هشته‌ای




چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنی
ما رمیت اذ رمیتی آمنی


ما رمیت اذ رمیت بی ویست
هم‌چنین قال الله از صمتش بجست


گفت حقش ای کمندانداز بیت
آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت


ما رمیت اذ رمیت احمد بدست
دیدن او دیدن خالق شدست


ما رمیت اذ رمیتی فتنه‌ای
صد هزاران خرمن اندر حفنه‌ای


Etehad ashegh va mashogh
پیش من آوازت آواز خداست
عاشق از معشوق حاشا که جداست
اتصالی بی‌تکیف بی‌قیاس
هست رب‌الناس را با جان ناس




زر غبا:
نیست زر غبا وظیفهٔ عاشقان
سخت مستسقیست جان صادقان
نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیان
زانک بی‌دریا ندارند انس جان
آب این دریا که هایل بقعه‌ایست
با خمار ماهیان خود جرعه‌ایست
یک دم هجران بر عاشق چو سال
وصل سالی متصل پیشش خیال
عشق مستسقیست مستسقی‌طلب
در پی هم این و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشقست و مضطرست
چون ببینی شب برو عاشق‌ترست
در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا همیشه وامق است
در دل عاشق به جز معشوق نیست
در میانشان فارق و فاروق نیست
بر یکی اشتر بود این دو درا
پس چه زر غبا بگنجد این دو را
هیچ کس با خویش زر غبا نمود
هیچ کس با خود به نوبت یار بود
آن یکیی نه که عقلش فهم کرد
فهم این موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراک این ممکن بدی
قهر نفس از بهر چه واجب شدی
با چنان رحمت که دارد شاه هش
بی‌ضرورت چون بگوید نفس کش


آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا
چونک یکتایی درین سوزن در آ


بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای
گر تو علامه زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف
آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجلهٔ علم خداست
ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را ما خریم
باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا
بلک از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی


Mesal atash

بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

هیزم تیره حریف نار شد
تیرگی رفت و همه انوار شد
در نمکلان چون خر مرده فتاد
آن خری و مردگی یکسو نهاد
صبغة الله هست خم رنگ هو
پیسها یک رنگ گردد اندرو
چون در آن خم افتد و گوییش قم
از طرب گوید منم خم لا تلم
آن منم خم خود انا الحق گفتنست
رنگ آتش دارد الا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشست
ز آتشی می‌لافد و خامش وشست
چون بسرخی گشت همچون زر کان
پس انا النارست لافش بی زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گوید او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شکیست و ظن
آزمون کن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روی خود بر روی من یک‌دم بنه
آدمی چون نور گیرد از خدا
هست مسجود ملایک ز اجتبا
...
آتش چه آهن چه لب ببند
ریش تشبیه مشبه را مخند
پار در دریا منه کم‌گوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
ای برون از وهم و از تخیییل من
خاک بّر فرق من و تمثیل من  
..........
Bayan ertebat khalegh va makhloogh

بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست
گفت ما چون گفتن اغیار نیست
اشک دیده‌ست از فراق تو دوان
آه آهست از میان جان روان
طفل با دایه نه استیزد ولیک
گرید او گر چه نه بد داند نه نیک
ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی
زاری از ما نه تو زاری می‌کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست ای خوش صفات
ما که باشیم ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو درمیان
ما عدمهاییم و هستیهای ما
تو وجود مطلقی فانی‌نما
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد
آنک ناپیداست هرگز گم مباد
باد ما و بود ما از داد تست
هستی ما جمله از ایجاد تست
لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را
لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده و جام خود را وا مگیر
ور بگیری کیت جست و جو کند
نقش با نقاش چون نیرو کند
منگر اندر ما مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخای خود نگر
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود
نقش باشد پیش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم
گاه نقشش دیو و گه آدم کند
گاه نقشش شادی و گه غم کند
دست نه تا دست جنباند به دفع
نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت
گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست
این نه جبر این معنی جباریست
ذکر جباری برای زاریست
عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان
نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید
برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان
از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان
برفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجود
تا بدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقان
گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما
هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است
کو همی‌بخشد گهرها رایگان ای عاشقان
این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد
بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان
ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب
می جهاند تیرهای بی‌کمان ای عاشقان
چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم
خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان
گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت
گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان
زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است
چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان
خرما آن دم که از مستی جانان جان ما
می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق
نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان
تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق
جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان



















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر