۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

9 فوریه

فرزام - سعدی
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم
که بی‌گنه بکشی از خدا نترسیدی
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی
هزار بی‌دل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد جان به لب رسانیدی
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم
که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت
که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی
دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
به تیغ می‌زد و می‌رفت و باز می‌نگریست
که ترک عشق نگفتی سزای خود دیدی
















امیر حسین معانی 
محمد علی بهنمی

اگرچه سيلي آيينه ها كرم كرده است
و تا هميشه سكوت مصورم كرده است

نمي تواند از طعم شوكراني من _
مذاق پاك كند، آن كه نوبرم كرده است

من از تبار غزل هاي سهل و ممتنعم
كه هركه هوش سپرده است از برم كرده است

زمان، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي ست كه ققنوس پرورم كرده است

كبوترانه به بامم نشسته بودم _ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم كرده است

چه فرق دارد شيطان و يا فرشته شدن
كه عشق بر حذر از هر دو پيكرم كرده است

از آب هاي جهان سهم بي كرانگي ام _
جزيره اي ست كه در خود شناورم كرده است

جزيره اي كه تويي _ ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني كه: (شاعرم) كرده است





آرمین (شعر ها از شیرکو بیکس)ه


۱
بعد از کشتار حلبچه

دردنامه ای طولانی برای خدا نوشتم
پیش از مردم
آن را برای درختی خواندم
درخت گریست
از گوشه ای
پرنده ای پیغام رسان گفت
نامه ات را چه کسی برات می برد؟
اگر گمانت به من است
بالم را توان رسیدن به عرش خدا نیست
در ژرفای شب
فرشته سیاهپوش شهرم گفت
هیچ نگران نباش
نامه را تا آن بالا برایت می برم
ولی بدان هیچ عهدی نیست که خدا
نامه را خود بگیرد
گفتم: باشد! تو پرواز کن
پرید و رنج نامه را با خود برد
روز بعد که بازگشت
منشی درجه چهارم دفتر خدا
پایین همان نامه
به عربی نوشته بود
ابله!
عربی بنویس
این جا هیچ کس کردی نمی داند


۲
دره پروانه ها

قطره قطره
باران می نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می نویسد: تو
چه سال پر باران و غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می شکند، شکوفه می کند
و برگ به برگ
سر انگشتان مرده ام را می تاسد، سیاه می کند
و خود هم چون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم


۳
با دریاچه وانی که بر تن کرده ای

دوباره از من می پرسی
هر روز با بالاپوش نمدی تاریکت
که شبیه شب های دنباله دار کرکوک است
عزم کجا داری؟
به سوی خواستنی سپید در حرکتم
که از فرط تشنگی دارد از دست می رود
باز می پرسی
با زردی شال گردنت
که برگردان گل آفتاب گردان سقز است
راهی کجایی؟
به سوی عشقی سبز می خرامم
همان که اینک با روحم در صحبت است
هم چنان می پرسی
با جامه آبی متمایل به سبزت
با دریاچه وانی که بر تن کرده ای
به کجا می روی؟
به سوی دوست داشتنی ترین سرخ می شتابم
آن جا که خون من
جوی به جوی در آتش می رود


۴
تراژدی

درخت که سوخت
دودش
شعری از گریه برای باغ نوشت
باغ که سوخت
دودش
قصه ای از غصه برای کوه نوشت
کوه که سوخت
دودش
دل نوشته ای از اشک برای دهکده نوشت
دهکده که سوخت
دودش
تراژدی برای شهر نوشت
در شهر نیز زنی بود
که زیبایی درخت و کوه و روستا و شهر را
در دل و چشم و قامت خود بازتابانده بود
هنگاهی که آن زن
خود را برای آزادی سوزاند
دودش
داستانی بی پایان
برای سراسر میهنم نوشت




هانی -مثنوی -داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب

بود شاهی در جهودان ظلم‌ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز
عهد عیسی بود و نوبت آن او
جان موسی او و موسی جان او
شاه احول کرد در راه خدا
آن دو دمساز خدایی را جدا
گفت استاد احولی را کاندر آ
زو برون آر از وثاق آن شیشه را
گفت احول زان دو شیشه من کدام
پیش تو آرم بکن شرح تمام
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
احولی بگذار و افزون‌بین مشو
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا زان دو یک را در شکن
چون یک بشکست هر دو شد ز چشم
مرد احول گردد از میلان و خشم
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد جهودانه چنان
گشت احول کالامان یا رب امان
صد هزاران مؤمن مظلوم کشت
که پناهم دین موسی را و پشت

بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را

او وزیری داشت گبر و عشوه ده
کو بر آب از مکر بر بستی گره
گفت ترسایان پناه جان کنند
دین خود را از ملک پنهان کنند
کم کش ایشان را که کشتن سود نیست
دین ندارد بوی مشک و عود نیست
سر پنهانست اندر صد غلاف
ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست
چارهٔ آن مکر و آن تزویر چیست
تا نماند در جهان نصرانیی
نی هویدا دین و نه پنهانیی
گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی‌ام بشکاف و لب در حکم مر
بعد از آن در زیردار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
بر منادی‌گاه کن این کار تو
بر سر راهی که باشد چارسو
آنگهم از خود بران تا شهر دور
تا در اندازم دریشان شر و شور

بخش ۱۴ - تلبیس وزیر بانصاری


پس بگویم من بسر نصرانیم
ای خدای رازدان می‌دانیم
شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
خواستم تا دین ز شه پنهان کنم
آنک دین اوست ظاهر آن کنم
شاه بویی برد از اسرار من
متهم شد پیش شه گفتار من
گفت گفت تو چو در نان سوزنست
از دل من تا دل تو روزنست
من از آن روزن بدیدم حال تو
حال تو دیدم ننوشم قال تو
گر نبودی جان عیسی چاره‌ام
او جهودانه بکردی پاره‌ام
بهر عیسی جان سپارم سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر علم دینش نیک‌نیک
حیف می‌آمد مرا کان دین پاک
درمیان جاهلان گردد هلاک
شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته‌ایم آن کیش حق را ره‌نما
از جهود و از جهودی رسته‌ایم
تا به زناری میان را بسته‌ایم
دور دور عیسیست ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او بجان
کرد با وی شاه آن کاری که گفت
خلق حیران مانده زان مکر نهفت
راند او را جانب نصرانیان
کرد در دعوت شروع او بعد از آن

بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را

صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک‌اندک جمع شد در کوی او
او بیان می‌کرد با ایشان براز
سر انگلیون و زنار و نماز
او به ظاهر واعظ احکام بود
لیک در باطن صفیر و دام بود
بهر این بعضی صحابه از رسول
ملتمس بودند مکر نفس غول
کو چه آمیزد ز اغراض نهان
در عبادتها و در اخلاص جان
فضل طاعت را نجستندی ازو
عیب ظاهر را بجستندی که کو
مو به مو و ذره ذره مکر نفس
می‌شناسیدند چون گل از کرفس
موشکافان صحابه هم در آن
وعظ ایشان خیره گشتندی بجان

بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را

 

دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوت تقلید عام
در درون سینه مهرش کاشتند
نایب عیسیش می‌پنداشتند
او بسر دجال یک چشم لعین
ای خدا فریاد رس نعم المعین
صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا
ما چو مرغان حریص بی‌نوا
دم بدم ما بستهٔ دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می‌رهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
ما درین انبار گندم می‌کنیم
گندم جمع آمده گم می‌کنیم
می‌نیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست
و از فنش انبار ما ویران شدست
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلوة تم الا بالحضور
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست
ریزه‌ریزه صدق هر روزه چرا
جمع می‌ناید درین انبار ما
بس ستارهٔ آتش از آهن جهید
وان دل سوزیده پذرفت و کشید
لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
می‌نهد انگشت بر استارگان
می‌کشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی از فلک
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیم
کی بود بیمی از آن دزد لئیم
هر شبی از دام تن ارواح را
می‌رهانی می‌کنی الواح را
می‌رهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان نه حاکم و محکوم کس
شب ز زندان بی‌خبر زندانیان
شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیال این فلان و آن فلان
حال عارف این بود بی‌خواب هم
گفت ایزد هم رقود زین مرم
خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجهٔ تقلیب رب
آنک او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد بجنبش از قلم
شمه‌ای زین حال عارف وا نمود
عقل را هم خواب حسی در ربود
رفته در صحرای بی‌چون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی
چونک نور صبحدم سر بر زند
کرکس زرین گردون پر زند
فالق الاصباح اسرافیل‌وار
جمله را در صورت آرد زان دیار
روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
اسپ جانها را کند عاری ز زین
سر النوم اخ الموتست این
لیک بهر آنک روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بند دراز
تا که روزش واکشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار
کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا ازین طوفان بیداری و هوش
وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
یار با او غار با او در سرود
مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود


عموهایت- سحر فاضلی -شاملو

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر ساية بام كوچكش
به خاطر ترانه ئي
كوچك تر از دست هاي تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يك برگ
به خاطر يك قطره
روشن تر از چشم هاي تو
نه به خاطر ديوارها به خاطر يك چپر
نه به خاطر همه انسان ها به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا به خاطر خانة تو
به خاطر يقين كوچكت


كه انسان دنيائي است
به خاطر آرزوي يك لحظة من كه پيش تو باشم
به خاطر دست هاي كوچكت در دست هاي بزرگ من
و لب هاي بزرگ من
بر گونه هاي بي گناه تو
به خاطر پرستوئي در باد، هنگامي كه تو هلهله مي كني
به خاطر شبنمي بر برگ، هنگامي كه تو خفته اي
به خاطر يك لبخند
هنگامي كه مرا در كنار خود ببيني
به خاطر يك سرود
به خاطر يك قصه در سردترين شب ها تاريك ترين شب ها
به خاطر عروسك هاي تو، نه به خاطر انسان هاي بزرگ



به خاطر سنگفرشي كه مرا به تو مي رساند، نه به خاطر شاهراه هاي
دوردست
به خاطر ناودان، هنگامي كه مي بارد
به خاطر كندوها و زنبورهاي كوچك
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز كوچك هر چيز پاك بر خاك افتادند
به ياد آر
عموهايت را مي گويم
از مرتضا سخن مي گويم
شاملو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر