سحر
از : روجا چمنکار
با شعر و
سیگار
به جنگ نابرابری
ها می
روم
من، دون کیشوتی
مضحک هستم
که جای کلاهخود
و سرنیزه
مدادی در دست
و
قابلمه ای بر
سر دارد
عکسی به یادگار
از من
بگیرید
من انسان قرن
بیست و
یکم هستم
* * * * *
سعی کن با همه چیز کنار بیایی !
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !
رسول یونان
* * * * * *
در دو سوی تُشَک ایستادهاند
مثل دو قهرمان آراماند
به
هم
نزدیک
میشوند
مثل دو دوست دست میدهند
به
هم
نگاه
میکنند
مثل دریا و ماه
عمیق
به هم نگاه میکنند
آنگاه
کُشتی آغاز میشود
خم
میشوند
دست در بازوی هم
کمرگاه و
رانها
ناآرام
در هم میپیچند
وحشی و حملهور
سرانجام
آن کس به خاک میافتد
که زودتر میگوید
دوستت دارم ..
* * * *
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست ....
این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!
رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست
رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی
دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست
دارم یواش ...واش...که از هوش می...ر...ر...
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست
هی دست دست می کنی و من که مرده ام
آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست
من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک !
مادر یواش آمد و پهلوی من نشست !
« با احتیاط حمل شود چون شکستنی ... »
یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست
سید مهدی موسوی
* * * * *
قبل از خواب
تمام چراغ های
کم مصرف
را
بی مصرف را
پر مصرف را
روشن کن
من از صدای
آژیر
و از کلمات
تلنبار شده
در گلوی
شب
می لرزم
و مدام به
این فکر
می کنم
که "جنگ"
سه حرف دارد
و
دو نقطه و
یک کابوس و
بوس
شب به خیر
نیاز
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
غمگین نشد از اینکه به او تاخته اند
یا این که به جانش تبر انداخته اند
وقتی جگر انار خون شد که شنید
از شاخه او چوب فلک ساخته اند
ای چاوش لحظه های بدرود کلاغ
هیزم کش جشن آتش و دود ، کلاغ
هی فاصله خواستی میان من و او
این علت روسیاهی ات بود، کلاغ
بی تاب نشسته تا تماشای شما
یک شاخه گل گذاشته جای شما
این مساله را چگونه حل باید کرد؟
مردی به توان عشق، منهای شما
یک عمر فقط فاصله سازی کردند
خطهای عمود را موازی کردند
از روی سیاه جاده ها فهمیدند
با زندگی من و تو بازی کردند
خون...سرفه ی خشک...درد، بیمارستان
آیینه ای از نبرد...بیمارستان...
ناگاه صدای شیون شیرزنی
یک خط کشیده...مرد...بیمارستان
یک...دو...سه...چار...می شمردم تک تک
بی تاب پی تو میدویدم با شک
حالا که بزرگتر شدم فهمیدم
تمرین جدایی است قایم باشک
انشام دوباره بیست، بابای گلم
موضوع، کسی که نیست...بابای گلم
دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم
معنای یتیم چیست؟ بابای گم
آیینه...زلال...نرم...مرمر ... دل تو
یک دهکده لبریز کبوتر دل تو
من قلک عشق خویش را می شکنم
یک خانه اجاره میکنم در دل تو
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار برملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطب نما، قبله نما خواهد شد
"میلاد عرفان پور"
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
غمگین نشد از اینکه به او تاخته اند
یا این که به جانش تبر انداخته اند
وقتی جگر انار خون شد که شنید
از شاخه او چوب فلک ساخته اند
ای چاوش لحظه های بدرود کلاغ
هیزم کش جشن آتش و دود ، کلاغ
هی فاصله خواستی میان من و او
این علت روسیاهی ات بود، کلاغ
بی تاب نشسته تا تماشای شما
یک شاخه گل گذاشته جای شما
این مساله را چگونه حل باید کرد؟
مردی به توان عشق، منهای شما
یک عمر فقط فاصله سازی کردند
خطهای عمود را موازی کردند
از روی سیاه جاده ها فهمیدند
با زندگی من و تو بازی کردند
خون...سرفه ی خشک...درد، بیمارستان
آیینه ای از نبرد...بیمارستان...
ناگاه صدای شیون شیرزنی
یک خط کشیده...مرد...بیمارستان
یک...دو...سه...چار...می شمردم تک تک
بی تاب پی تو میدویدم با شک
حالا که بزرگتر شدم فهمیدم
تمرین جدایی است قایم باشک
انشام دوباره بیست، بابای گلم
موضوع، کسی که نیست...بابای گلم
دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم
معنای یتیم چیست؟ بابای گم
آیینه...زلال...نرم...مرمر ... دل تو
یک دهکده لبریز کبوتر دل تو
من قلک عشق خویش را می شکنم
یک خانه اجاره میکنم در دل تو
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار برملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطب نما، قبله نما خواهد شد
"میلاد عرفان پور"
آرمین
شعرها از محمدعلی بهمنی
۱
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که که خود را به دل من بخشید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
۲
با هر بهانه در غزل هایم ترا تکرار خواهم کرد
با زنگ نامت این سکوت آباد را آزار خواهم کرد
نام ترا بر بام دیوار بلند شهر خواهم برد
زآن جا ترا بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد
هر بار عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت
اما قسم بر نام تو آن کار را این بار خواهم کرد
دیگر نیارم طاقت دل تنگی دور از تو بودن را
آری همین فردا همین فردا ترا دیدار خواهم کرد
هر جا که باشی در محاق ابرها و دره ها حتی
تا دیدنت هر راه ناهموار را هموار خواهم کرد
یک بار دیگر در تو ای آیینه باورنما خود را
می یابم و این خویش در تسلیم را انکار خواهم کرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر