۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

July 26

سحر

دوستی به من
یک نهنگ هدیه داد
یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب
یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده ی نجیب
یک نهنگ را ولی کجا می شود نگاه داشت
توی حوض و تُنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت
هیچ جا نداشتم
آخرش نهنگ را ، توی قلب خود گذاشتم !
جا نبود !
تُنگ ِ قلب ِ کوچکم شکست
زیر ِ رقص ِ باله های ِ آن نهنگ ِ مست
سالهاست
تُنگ ِ قلب ِ من شکسته است و این
یادگاری ِ قشنگ دوست است
هیچ کس
باورش نمی شود ولی به جای قلب
توی سینه ام نهنگ ِ دوست است
از : عرفان نظر آهاری
* * * * * 
قلب تو کبوتر است
بال هایت از نسیم
قلب من سیاه و سخت
قلب ِ من شبیه ...
بگذریم !

دور قلب من کشیده اند
یک ردیف ِ سیم خاردار
پس تو احتیاط کن
جلو نیا ، برو کنار

توی این جهان ِ گُنده ، هیچ کس
با دلم رفیق نیست
فکر می کنی
چاره ی دلی که جوجه تیغی است ،
چیست ؟!

مثل یک گلوله جمع می شود
جوجه تیغی ِ دلم
نیش می زند به روح ِ نازکم
تیغ های تیز ِ مشکلم

راستی تو جوجه تیغی ِ دل ِ مرا
توی قلب خود راه می دهی ؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه می دهی ؟

باورت نمی شود ولی
جوجه تیغی دلم
زود رام می شود
تو فقط سلام کن
تیغ های تند و تیز او
با سلام تو
تمام می شود ... 
از : عرفان نظر آهاری



آرمین

شعر ها از حسین منزوی

۱
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ناامید و بی برکت
که جز مراتع تردید نمی چرید از من

خدا به نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست که اینسان مکدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی ست
به لب مباد که نامی بیاورید از من

و گر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست؟
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشنا ترید از من
  

۲
با هر تو و من مایه های ما شدن نیست
هر رود را اهلیت دریا شدن نیست

از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه
زن نیست کش اندیشه اش لیلا شدن نیست

باید سرشت باد جز غارت نباشد
تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

در هر درخت اینجا صلیبی خفته اما
با هر جنین جانمایه عیسی شدن نیست

وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد
طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست

با ریشه ها در خاک بی چشمی به افلاک
این تاک ها را حسرت طوبی شدن نیست

آیا چه توفانی است آن بالا که دیگر
با هر که اتفاد اشتیاق پا شدن نیست

سیب و فریب؟ آری بده، آدم نصیبش
از سفره حوا به جز اغوا شدن نیست

وقتی تو رویاروی اینان می نشینی
آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست

آن جا که انشا از من املا از تو باشد
راهی برای شعر جز زیبا شدن نیست

-----------------

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر