۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

November 29



آرمین

شعرها از ناظم حکمت


۱
زیباترین دریا
دریایى است که هنوز در آن نراندهایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و زیباتر سخنى که می‌‏خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است

۲
لباسی را که در نخستین دیدارمان به تن داشتی بپوش
خود را زیبا کن
بر موهایت اطلسی بزن
آن را که در نامه فرستاده بودم
و پیشانی باز و سفید و بوسه خواهت را بلند کن
امروز ، نه ملال نه اندوه
امروز محبوب ناظم حکمت باید که زیبا باشد
چونان پرچم انقلاب

۳
زیستن
به سان درختی، تنها و آزاد
برادرانه زیستن، به سان درخت های جنگل
این است رویای ما

۴
دیر هنگام
در این غروب پاییز
لبریز واژه های تو ام
واژه هایت
جاودانه چون زمان، چون ماده
برهنه چون چشم
سنگین چون دست
و رخشان چون ستاره
واژه هایت
از قلبت، تنت، اندیشه ات آمدند
و تو را چون یک مادر، همسر، دوست
برایم آوردند
واژه هایت غمگین، دردناک، شاد، امیدوار، گرمابخش
واژه هایت انسانی بودند

۵
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر آبی بچسبد!
تو را دوست دارم
چون دقایق شک ّ
انتظار و دل واپسی
هنگام گشودن بسته ای بزرگ
که از درون آن بی خبری!
تو را دوست دارم
چون اولین سفر با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون هیاهوی درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه دیداری در استانبول!
تو را دوست دارم چون گفتن: "شکر خدا زندهام"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر